تبليغاتX
Empty Words
عصیان مرگ
نه.من نفرینش نکردم.

ن ه.نفرین من جز خودم پشت کسی نبوده.گواه این ادعا تک تک شبهاییست که سوختم ولی ناله نکردم.اصلا در این دنیا جز خودم _و صادق هدایت جان_ کسی را سراغ ندارم که لعنتی باشد.


پ.ن:این نفس های آخر این آخرین لحظات چه با شکوه اند.

پ.ن:پنجره باز است و من آرام تر از همیشه مقابل این پنجره ای که می شود بیکران را  در آن دید ایستاده ام.حقیقتا دو چشم را توان دیدن زیبایی های بی شمار این منظره نیست.آری مرگ است در مقابل دیدگانم.مرگی که سرآغاز زندگی ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
Yashasin Tiraxtor

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

گوشه ی پرده را کنار می زنم. هوا هنوز روشن نشده. کوله پشتی، دوربین عکاسی و برگه های سفیدی که نباید فراموششان کنم. صدایی پشتِ سرم می گوید که مبادا چیزی را جا گذاشته باشم. سرم را که می چرخانم عقربه ی بزرگ ساعت، پنج دقیقه از چهار و نیم گذشته. چراغ های راه پله را روشن می کنم. کسی بیدار    نمی شود. درِ راهرو مثل همیشه موقع باز شدن جیرجیرش بلند می شود. مدت هاست کسی لولای در را روغن نزده. پشت سرم را نگاه می کنم. مادر نیست. همیشه موقع رفتن، مادر را همین جا نگاه می کردم و می گفتم نگران نباشد چند روز دیگر بر می گردم. قفل فرمان موتورسیکلتم را باز می کنم و اولین هندل را      می زنم. دومی. سومی و روشن می شود. عمدا موتور را وسط حیاط روشن می کنم تا همه بیدار شوند و از آن همه تنهایی بیرون بیایم. سکوتِ سنگینِ کوچه می شکند. چند گازِ کوچک می دهم. صدای بلند اگزوز، در حیاط می پیچد .هیچ کس از پشت پنجره سرک نمی کشد. باید کمی نگران باشم. برای خانه ای که دیگر هیچ کس نگرانِ هیچ کس نیست. هیچ کس دلش برای کسی که صبح زود بی خبر از خانه بیرون می زند شور نمی زند. خانه های بی مادر. خانه های بی پدر. خانه های بی همسر. خانه های مجردی را می گویم. یاد حرف های پدر میافتم. تنهاییم را و موتور سیکلتم را از خانه بیرون می کشم.

روستا به روستا. شهر به شهر. کوه به کوه. دشت به دشت. سیگار پشت سیگار. از تک درخت هایی که در دشتی خشک و بی آب هنوز سرپا ایستاده اند عکس        می گیرم. از تنها پسر بچه ای که میان انبوه پسر بچه های کارگرِ مزارع نخود، لبخند می زند. از تنها دختر بچه ای که در کوره های آجرپزی، خشت ها را لبخندزنان لگدمال می کند. در به در به دنبال تصویر پیرزنی می گردم که در آن خانه های کاه گلی با دیوارهای ضخیمش پشتِ دار قالیش لبخند بزند. کوه به کوه در پی تصویر پیرمردی هستم که بیلش را روی شانه اش گذاشته باشد و بعد از آبیاری بوستان سیب زمینی و سبزیش، لبخند رضایت بر لب از زندگی، با یک دسته  سبزی و یک بقچه سیب زمینی راه خانه را در پیش بگیرد. می خواهم تمام این عکس ها را بگذارم برای نسلی که لبخندهای نسلِ ما به آن ها نمی رسد. ما نباید فقط غصه هایمان را بگذاریم برای نسل بعد تا دق مرگشان کنیم. لبخند های ما بیشتر به درد آن ها     می خورد. تاریخ، درد ما را بی کم و کاست برای آن ها باز خواهد گفت.

همه ی مادربزرگ ها و پدربزرگ های قصه گو و بذله گو را جمع می کنم و داستان ها و افسانه هایشان را ضبط  و بازنویسی می کنم تا بدانند آرزوها و داستان ها و زندگی های ما چگونه بوده است. آن ها باید داستان های ما را بشنوند تا داستان های خودشان را داشته باشند! لبخندهای ما را ببینند تا لبخندهای خودشان را داشته باشند!

 

پ.ن: به یاد آن روزها که می خواستم با یک دوربین عکاسی و یک موتور سیکلت، تمام ایران را ببینم و عکس بگیرم و روی کاغذ بیاورم. اما نه پول موتور سیکلتش جور شد و نه دوربین عکاسیش و نه مجالی برای رفتن بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

 

گیگا بایت

گیگا بایت

بر ثانیه

پشتِ سرمان

تاخت می زنند

و ما با 128 کیلو بایت بر ثانیه

بدونِ عصا

بدون موسی

بدونِ خدا

از پهنایِ رودخانه ی اتوبان می گذریم

تو که این طرف ماندی

به کودکانت بگو

آن ها نهالی نکاشتند و جنگل را به چوب هایش فروختند

تا بدانند

که از مرگِ جنگل

فقط هیزم شکن نیست که می میرد

بگو

برای پناه گرفتنِ چه گوارا

جنگلی نمانده بود

یادت باشد

چنگِ گلوهایشان را به ساز برسانی

تا آهنگ های دیگران

ترانه های قلبشان را نمیراند

کودکت باید بداند

که تشابهی هست

میانِ

گیتار و راکتِ بدمینتون و کلاشنیکف

اما او برای نواختنِ سازِ دیگری می آید

پ.ن:1 هفته س همه رفتن و من موندمو این خونه و این تخم مرغا!آخرین باری که با خانواده بیرون رفتم یادم نیست.

پ.ن:دنیا و همدستانش چه بی رحمانه بر من می تازند  و من فقط می خندم

پ.ن:دلم واسه بابام تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

و اسپرم ها بودند و بودند

و خواهند ماند

تا روح گرگ ها در میان صخره ها می لولد

اولین باران که بارید

آفتاب هم فرو ریخت

گرگ ها در هم آمیختند

و این آغاز خلقت انسان بود

این گرگ معصوم درنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط Blind Owl | 

به امید یک دوش آب سرد و یک غذای درست و حسابی و یک استراحت دلچسب بعد از یک فوتبال جانانه از باشگاه تا خانه را با سرعتِ صوت رانندگی می کنم. دم در راه پله با دیدن لنگه های کفش هایی که بوی غریبه بودنشان را احساس می کنم امیدهایم کم رنگ می شود. داخل که می شوم از روی اوپن آشپزخانه کاملا مشخص است که چیزی روی اجاق گاز نیست. خودم را به آشپزخانه می رسانم و مادرم را صدا می زنم. می گوید که بهتر است منتظر بمانم تا مهمان ها بروند و  دو تا تخم مرغ زیبا از نوع تلاونگیش را در دم جلوی چشمانم قربانی کند. همه درست وسط هال و پذیرایی نشسته اند و چرت و پرت سر هم می کنند و گردن هایشان را تکان می دهند. درِ حمام که از داخل هال باز شود و انجمنِ زنانِ خانه دار دمِ در تشکیل جلسه داده باشند معلوم است که با موهای سیخ شده از عرق هم قید دوش گرفتن را خواهی زد. پدرم کمی خودش را بالاتر می کشد و تعارف می کند که من هم به انجمن مردان علافِ شب نشین بپیوندم. از این تعارف های الکی صمیمانه ی پدرم موقع آمدن مهمان های غریبه متنفرم. می نشینم. طرف روبه رویم نشسته و خالیِ تاریخی می بندد و داستان کریم خان زند را به نام نادرشاه افشار آن هم با تفاوت فراوان با آن چه که در کتاب های تاریخی آمده نقل می کند و من زل می زنم به چشم هایش که از فرط احساس دانا بودن برق می زنند و چیزی نمی گویم. بعد از چند خطابه ی تاریخی و فرهنگی دیگر خودم را به بهانه ی کامپیوترم به اتاق می کشانم. روی صندلی می نشینم و نفس عمیقی می کشم. در تا نیمه باز می شود و دختر بچه ی کوچکِ مهمان لبخند می زند. یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم را مرتکب می شوم و لبخندش را با لبخند جواب می دهم و اینجاست که شبِ سیاهم آغاز می شود.

- عزیزم به اون خلال دندان دست نزن!

بسته ی چند صدتایی خلال دندان را روی فرش می ریزد. نای جمع کردنش را ندارم ولی جمع می کنم. خلال دندان را روی کمد می گذارم. سرم را که می چرخانم بسته ی گوش پاکن هایم را برداشته و چند تایشان را هم در دهنش گذاشته.

- نکن عزیزم خطرناکه!

گوش پاکن های خیس را پرت می کنم گوشه ی اتاق. و بسته ی گوش پاکن ها را می گذارم کنار بسته ی خلال دندان.

- عمو جون برو پیش مامان. توی این اتاق کار دست خودت می دیا.

دوباره می خندد و با سرعت خودش را به میز کامپیوترم می رساند و چند ضربه ی محکم به صفحه کلیدِ تازه ام می کوبد. همین هفته ی قبل تهیه اش کردم. دستم را دورش حلقه می کنم و می گذارمش روی صندلی که نتواند پایین بیاید. در را باز می کنم تا که شاید هوس بیرون رفتن به سرش بزند. اما با یک حرکت خارق العاده از روی صندلی می پرد و ضربه ی دیگری به صفحه کلیدم می زند. دردِ فرود آمدن پنجه های تیزی را روی قلبم احساس می کنم. برای چند لحظه فقط نگاهش می کنم. بلندگوی کامپیوتر که از روی میز می افتد راه نجات را در برادرش می یابم.

- عمو جون بیا اینجا دست خواهرت رو بگیر و ببر. این اتاق برای بچه ها خطرناکه.

برادرش حدودا باید اول یا دوم یا شاید هم سوم ابتدایی باشد. دست خواهرش را می گیرد و از اتاق بیرون می روند. موسیقیِ آرام بخشی از خاطرم می گذرد. چند دقیقه نگذشته که سر و کله ی برادرش دوباره پیدا می شود.

- توی کامپیوترت بازی داری؟

لبخند می زند. از لبخند قبلی خیری ندیده بودم. اما باز هم اشتباه می کنم و لبخندش را با لبخندی ابلهانه پاسخ می دهم.

- ماشین دوست داری؟

- آره

- جی تی آی بلدی؟

- چی هست؟

- بشین بازی کن

با این که به نظر کودن نمی رسید. اما وقتی که چند بار پشت سر هم ظرف پنچ دقیقه خواست که دوباره بازی را برایش از نو شروع کنم حالم گرفته شد. بار هفتم که برگشتم بازی را شروع کنم دیدم که کامپیوتر هنگ کرده. گفتم خاموش و روشنش کند. کلیدِ سه راهیٍ برق را خاموش کرد! نگاه ناامیدانه ای انداختم به صورتش و گفتم:

- سوزوندیش لام...(لامسب رو روم نشد بگم) لامپش رو ... .

- چند ثانیه مغزم هنگ کرد.

- دیگه درست نمیشه باید سی دی ویندوز بیارم. بریم پیش بابا مامان.

دستش را گرفتم و رفتیم داخل هال.

بابایشان پوستِ میوه که پاک می کرد شعر می خواند. ته دلم گفتم به جای شعر و شاعری بچه هایت را تربیت کن مردک!. شعرش که تمام شد از پسر کوچکش خواست که برای مهمان ها سیرک اجرا کند و روی دست هایش راه برود. بعد از کلی خواهش و تمنا بالاخره گل پسرشان روی دو دست شروع به راه رفتن کرد و کلی پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتند. پرتقالم را که نصف کردم صدای جیغ از اتاقم بلند شد. خواهر و برادر توی اتاق من بودند. نمی شد جلوی پدر و مادرشان سریع دنبالشان بروم توی اتاق. به بهانه ی خطرناک بودن شیشه ی شکسته ی کمد کتاب ها به اتاق برگشتم. دختر خانم کتاب هایم را به سبک ورق زدن کتاب های دوستیه خاله خرسه و علی بابا و چهل دزد بغداد ورق می زد.

آمپرم چسپیده بود به سقف. مگر من در این دنیا غیر از خلال دندان و گوش پاکن و کامپیوتر و کتابهایم چه چیز دیگری داشتم. تمام زندگی من همین کتاب ها بودند و کامپیوتری که دفتر خاطرات و اتاق کار و سینمای خانگی و پنجره ام به دنیای مجازیِ زنده بود. خلال دندان و گوش پاکن هم ابزارهای فکرم بودند. باید فکری می کردم. در را بستم و هر چه داشتم گذاشتم روی کمد. جا نمی شد. جایشان دادم. به جمع مهمان ها که برگشتم برای یک لحظه گوشی ام را دست آقا پسرِ چهار دست و پایشان دیدم! شاخ درآوردم. گوشی ام را دو روز بود که گم کرده بودم. این وروجک از کجا پیدایش کرده! در کمال پر رویی گفت:

- بازیاش چقدر مسخره ست.

خراب شدن گوشیم زیاد مهم نبود. با تلفن همراهم کار آن چنانی نداشتم. خنده ام گرفته بود. مادرم از این که گوشی ام را دست آن پسر بچه می دید حرص می خورد. گوشی پدرم را دادم که با آن هم بازی کند. حس خوبی داشتم. پدرم همیشه قبض موبایلش را به عنوان الگو به ما نشان می دهد. دلم می خواست اشتباهی یک شماره بگیرد تا حداقل این وروجک ها بعد از این همه اذیت و آزار یک فایده هم داشته باشند. اما زهی خیال باطل. از گوشی پدرم خوششان نیامد. ساعت به کندی حرکت می کرد. به بهانه ی گرفتن فیلم از کلوپ از خانه خارج شدم و به قصد استراحت راهی خانه ی دایی ام شدم. پراید سفیدی جلوی دربِ خانه شان پارک بود. زنگ زدم. مهمان داشتند. گفتم که برای گرفتن سی دی های مجموعه نرم افزار آمده ام اما باشد برای یک شب دیگر. برگشتم. فرار از دست مهمان و پریدن بغل یک دسته مهمان دیگر که آن ها هم بچه دار بودند اصلا عاقلانه نبود. برگشتم و آنقدر تحمل کردم تا ساعت از دوازده و نیم گذشت و تصمیمشان را گرفتند که دیگر کم کم رفع زحمت کنند. بنده مثل همیشه نقشِ آژانسیم را بازی کردم. داخل ماشین خوشحال بودم که دارد کم کم تمام می شود. وروجک ها جلوی ماشین نشستند. قبل از حرکت دختر بچه با دنده ور می رفت و فرمان را می چرخاند و من باز هم زور زورکی لبخند می زدم. مادرش تازه یادش افتاده بود که دختر بچه اش احتمال دارد که مزاحمت ایجاد کند و شاید از ترس جانش بود که از روی فرمان برش داشت. آقا پسرِ گل هنوز داشت با گوشیم ور می رفت و می گفت که رانندگیش خوب است و اگر من اجازه بدهم امشب یک چرخی بزند. اگر پدر و مادرش نبودند شاید با زنجیر چرخ سرش را پهن می کردم و با ماشین چند بار از رویش رد می شدم تا فکش از کار بیفتد. بالاخره خسته و گرسنه به خانه برگشتم. اما درس عبرتی بود. هرگز بچه دار نخواهم شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

ادامه دادن بی فایده بود . می دانست بی فایده است. این را خوب می دانست. درست مثل آن که با تکه ای زغال روی لوحی سیاه شعری عاشقانه نقش کنی.

دستگیره را چرخاند و در را آرام آرام باز کرد. آنقدر که بتواند انتهای سالن را کاملا دید بزند. سایه ی او قبل از او وارد شده بود . به ساعتش نگاه کرد. ساعت از هفت گذشته بود. باز هم دیر رسیده بود. او همیشه دیر می رسید .

این آخرین فرصت او بود که از دست رفت. اما زیاد پشیمان نبود. انگار می دانست که چیزی تغییر نمی کند. از پرستار پرسید ببخشید مریض این بخش ...؟! قبل از این که جمله را به آخر برساند جواب همراه با خشونت پرستار را شنیده بود. او رفته بود شاید برای همیشه رفته بود.می خواست خیلی زود همه چیز تمام شود . بریده بود و دیگر تحمل آن همه درد را نداشت. کاش می توانست تمام آن خاطرات را خط به خط پاک کند. روی دیوار نوشته ای بود که رنگ کلمه ای از آن با بقیه فرق می کرد. آن کلمه به بهانه ی کلمه­ی دیگری نوشته شده بود. عشق فقط یک وسیله بود یک بهانه! او زندگی را خوب فهمیده بود و دیگر آن کلمه در نظر او آن چندان فریبنده نبود.ادامه دادن بی فایده بود. او این را خوب می دانست.

پ.ن:کمرنگ خواهم شد برایتان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط Blind Owl | 
با هیچ هواپیمایی سقوط نکرده ایم

اینجا هم جزیره ی گم شده نیست

چشمانت را ببند و بیا

همیشه با هر گریه ای زنی زنده می شود

بیا تا می توانیم گریه کنیم

برای تمام زن هایی که در دالانِ تاریخ

به جای گل های قرمز

سنگ های مرگ نصیبشان شد

سنگ هایی که سارها را

سنگسار هایی که آن ها را

سنگ هایی را

سنگ هایی که

سنگ ها

سنگ

سن

گ


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
برف پاکن ها از پس باران آخرین روزهای فروردین بر نمی آمدند. مینی بوس مسجد محله مان باید قبل از دفن شدنم پیرمردان صف اول نماز را به گورستان می رساند. مرده شورخانه به تصرف در آمده بود. من نمی بایست در این قبرستان دفن می شدم. تمامی اهالی محل آمده بودند تا ملحد بودنم را شهادت دهند. نوشته هایم را در میدانچه ی ورودی گورستان روی هم تل انبار کرده بودند تا به محض خروج نعش نامبارکم الله اکبر کنان آن را به آتش بکشند.
پدرم خجالت می کشید که چنین فرزندی را تحویل جامعه داده و مدام از تمامی دوستانش می خواست که اجازه دهند به خانه برگردد و پشت سر هم تکرار می کرد که او هیچ وقت چنین پسری نداشته است. دوستانم که برای تسلیت به خانواده ام خود را به آن جا رسانده بودند سعادت دیدار با خویشان بنده نصیبشان نشد. آن ها متهمان گمراهی من بودند که با وساطت یکی از نزدیکان به سلامت به خانه هایشان بازگشتند.
باران تمام شهر را به رگبار بسته بود و لعنت فرستادن حاجی رحمان سر کوچه، که از شش سالگی های من در تلاوت قرآن و اذان شکست خورده بود جز با آن صاعقه های وحشتناک قطع نمی شد. تمامی اهالی محل که روزگاری با اذان های من به مسجد آمده بودند برای انتقام آشفته کردن خواب های بعد از ظهرشان و به هم زدن عشقبازی های نیمروزیشان با صدای اذان بلندگوهای چند بانده­ی مسجد و به نام دین خود را از میان آن همه جمعیت به صف اول کشانده بودند و شعار می دادند و به من لقب شوالیه­ی شیطان اعطا کردند.

بارش یکریز باران مانع از حضور گرم آنان نشده بود و بازوانشان را مانند بازیگران فیلم محمد رسول الله در هم تنیده بودند و با شعارهایشان خواهان نیالودن گورستان خانواده هایشان با دفن جسد بنده بودند.داشتم به چند لحظه قبل از مرگم فکر می کردم که هنوز پشت آن پرشیای سفید بودم و خط سبقت بریده بریده نشده بود که ناگهان گورکن با شور و شعف بیلش را روی شانه هایش گذاشته آمد و با آخوند محله مان به طوری کاملا رسمی دیدار کرد. همه خوشحال شدند و ناگهان نتیجه­ی مذاکرات در کمتر از یک دقیقه به تمام حضار رسید و همه با خیالی آسوده از دفن نشدن من قصد ترک گورستان کردند. بله باران تمام گورها را پر از آب کرده بود و در این شرایط مجوز دفن داده نمی شد. جمعیت مثل مور و ملخ جاده ی منتهی به شهر را پیاده و سواره در بر گرفتند و بقیه ی مرده ها هم نفس راحتی کشیدند و به گورهایشان برگشتند. همه رفته بودند و حتی مرده شورها هم برای گرفتن مزدشان نمانده بودند و از ترسی که از جسد شوالیه ی شیطان پیدا کرده بودند درها را باز گذاشته و فرار کرده بودند. از لقبی که به من اعطا شده بود خوشم می آمد از بچگی از نبرد شوالیه ها لذت می بردم. با خودم گفتم این دنیای مرده ها هم مثل همان دنیای خودمان است نامروت ها حتی یک خوش آمد گویی ناقابل هم نگفتند. سعی کردم از سکوتی که ایجاد شده بود استفاده کنم و باز به لحظه­ ی مرگم فکر کنم. فرمان ماشین را هنوز برای سبقت نپیچیده بودم که امیر دوستم را دیدم که از پشت دیوارهای گورستان با بارانی سیاهش خود را به غسال خانه می رساند. آن جا که رسید نگاهی به اطراف انداخت و با گوشیش با کسی که نمی دانستم کیست تماسی گرفت و من را داخل پتویی پیچیدند و بردند. نمی دانم فردای آن روز بعد از نبود من چه اتفاقاتی افتاد اما امیر من را مطابق خواسته هایم در یکی از پست های وبلاگم با احترام سوزاند و خاکسترم را روی تپه ای در کنار یکی از جاده های خارج شهر که پاتوق سیگار کشیدنمان بود دفن کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
یک روز در یکی از همین خیابان های شهر که مرا در کنج خود جای داده است دستِ دختر بچه ی کوچکت را گرفته ای و می روی. نه. هنوز ازدواج نکرده ای. پاکتِ میوه در بغل، از کنار دکه ی روزنامه ای رد می شوی. نه. آدم های خوشبخت که روزنامه نمی خوانند. میوه هایشان را هم می دهند کلفت ها بخرند. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر وقتی که ماشینت را پارک می کنی چشمانمان به هم می افتد. آپارتمان و حیاط و چراغ های آن طرف مال توست. پیاده روهای این طرف با چراغ های سوخته اش مال من. به یادت هستم. به یادم می آوری. نه. تو هیچ کس را به یاد نمی آوری. خودت را به آن راه بزن. چشمانم از فرط خماری بسته می شوند. بازشان که می کنم در برابرم ایستاده ای. من خوبم. تو خوبی. همه خوبند و هیچ کس از هیچ کس هیچ چیز نمی خواهد جز یک پاکت سیگار و آن اندازه پول که بشود برای چند ساعت خودش را بسازد. ساندویچی که برایم خریده ای را گاز می زنم و تو که در برابرم نشسته ای گریه نکن. یکی از همین روزها خلاص می شوم. خلاص. یک جو غیرت می خواهد. به گمانم هنوز دارمش. کجا رفتی؟ شما او را ندیده اید. بهانه ی شعرهایم را می گویم.  نه. تو رفته ای. تو هیچ وقت نبوده ای. ساندویچ را دختری برای من خریده است که شبیه سال های دور اوست. گفتم گریه نکن بابایی. بالاخره یک روز می میرم و خلاص می شویم. هنوز ایستاده و گریه می کند. می خواهم دخترم باشد. همه ی پدرها باید دختری داشته باشند تا برایشان گریه کند. اما من که. نه.  باید دختر تو باشد. ها؟ اگر دختر توست پس چرا برای من گریه می کند. بگو بخندد. حال و روزگار من خنده کم دارد. صدای زمین خوردن سکه ی عابری خیالت را دوباره از من گرفته است. نه. تو رفته ای. نیستی. هیچ گاه نبوده ای. یک روز در یکی از همین خیابان های شهر رو به روی یک کتابفروشی ایستاده ای. اسم من از روی جلد یک کتاب صدایت می زند. اما تو رفته ای. برای همیشه رفته ای.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
صـــدایـت که فرو صوت می شود فریادهایت دیگر به گوش هیچ احدی نمی رسد. گیــــریم صدای من از آن ور غیب می آید. تو نباید بشــــنوی؟! چه کم دارم از آن کلاغ سیـــــاه  که آن طور بی رحمانه مــات می شوی تا بهتر بشنوی قار قار هذیــان هایش را؟؟ حالا ما که نیمه کاره تمام شدیم. ولی این "مـــ ـا" که می گویند چه بود که قسمت ما نشد؟ "مـــ ـا" ی ما هم بالا رفتیم پایین آمدیم یک فاصله ای وسطش می لنگید. ولی هنوز یک جای کار ایراد دارد.هنوز ایــــراد دارد که من را "تو" می نویسم. ایراد دارد که "من" خط خطــی شد بی همان "مــ ـا" ی با فاصله. حالا بعد عمری روبه روی این آینه ی کذایی بایستم با خونسردی ــ شاید هم خون ِ سردم ــ بگویم گشتم نبود؟؟ بعد هم من بمانم و روزمرگی های چشمک زنی که تظاهر به خوشبختی می چکد ازشان؟ بمانم و رنگ بزنم دنیایی را که انگار "تو"یی نیست و نبود در آن؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط Blind Owl | 

اینو یه جایی خوندم با حال بود.

شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول: 


(دختر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش « لاله » می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم: وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روز رو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان آناتومی!!!  رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغوش می کشـد) عزیزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

 لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور...!! (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد! به خـودش خیلی سخــت گرفته!

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم!! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

 

و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود ...

 

شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:


(در اتـاقی دو پسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم!!!

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه!!! 

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد!!

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختر نداریـد؟!!!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟! کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم زد !!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه ....... آبکشه!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

-    تا ساعاتی دیگر صدایی  از روی سن سالن خانواده مان به همگان معرفی خواهد شد.او خواهد گریست و ما همگی شادمانی خواهیم کرد. نوزاد طبق معمول پسر است.تصویرش جلوی چشمانم است.حدسش چندان هم دشوار  نیست.پسری کاکل زری با قامتی کشیده تر از هم قطارانش!که روز به روز هم بیشتر خواهد شد این اختلاف!با صدایی زیرتر گریه را زیر خواهد گرفت.بدون توجه به خانم پرستاری که عکسش روی دیوار است او خواهد گریید و خواهد گریید...معلوم است دیگر!از جنس ما است!باید هم یک دنده باشد!اصرار و مداومت بر گریه هایش عاصی خواهد کرد تمامی عصیانگران عصر حاضر را!با به دنیا آمدنش دنیایی را هم با خود خواهد آورد.دنیایی پر از شادی.دنیایی شیرین تر از شیرینی قرابیه که موقع عیادت همراه خود به بیمارستان خواهم برد.دنیایی برای خانواده اش.قدمش مباک است.


-        امروز سر جلسه امتحان گوشیم زنگ خورد.دیگه آخرای امتحان بود.بهتره بگم آخرای آخر امتحان.آخه من  همیشه بعد تموم شدن امتحانمون چند دقیقه ای بیشتر خط خطی میکنم برگمو.و همیشه هم آخرین نفر منم که مسئولین آموزش برگرو از زیر خودکار جراحیش بیرون می کشن.اون هم با کلی مکافات!داشتم می گفتم...گوشیم زنگ خورد از مهلت امتحانم 10 دقیقه هم گذشته!یه دستم گوشی یه دستم برگه که چشام دارن آخرین نظارت ها رو رو برگه انجام می دن!و گیرنده های صوتیم هم چیزی جز صدای امواج گوشیو نمیشنون! رهسپارم به سوی مسئول آموزش!صدای ضعیفی می گه:به به!به به!آقای .....؟!!!هنوز گرم صحبتم که یهو متوجه میشم که چه قافی دادم!!زود گوشیو غلاف میکنم!

-آقای .... !ما این همه اطلاعیه زدیم تو سایت این همه رو درو دیوار دانشگاه کاغذ چسبوندیم این همه سر جلسه گفتیم گوشی اگه ببینیم تقلب محسوب می کنیم و نمره اون درس صفر!اون وقت شما...؟!

آخ که داشتم گل میگفتم و گل میشنفتم با گوشیم!تا حالا صحبت با تلفن همراه این همه حال نداده بود.نذاشتن دیگه...حسابی ضد حال زدن.خانوم...میگفت این درست 0.25 میشه.دقیقا نمی دونم رو چه حسابی 0.25 رو گفت!!!دورم کرده بودن مسئولین آموزش مراقبا و مسئول حراست عین دوره کردن مجرم فراری به دست پلیس ها.بدتر از همه مسئول حراست بود که مدام داشت آیه یاس می خوند و می گفت که بی برو برگرد باید حکم اجرا بشه!تنها یار و یاورم در این میدان بابای دانشگاه بود!از اونجایی که حسابی با هم مچیم!پرونده رو از بخش جنایی کشیدمیش بیرون و خانوادگیش کردیم!آخر سر هم به گرفتن یه تعهد رضایت دادن!البته بدون کمک اون نمی تونستم!دمش گرم.خوب حال داد.من تنها دانشجوی دانشگامون هستم که میرم آبدارخونه و باهاش  چایی می زنیم به رگ.

اصلا اینجوری نبودن.سخت گیرن ولی نه دیگه  تا این حد.3حالت داره.یا داشتن دوربینای مدار بسته دانشگاهو به رخمون می کشیدن(هی می گفتن که ثبت شد و تا سه روز فیلمتو میبینن!)یا می خواستن زهر چشم بگیرن و یا هم واقعا می خواستن نمرمو صفر کنن!نظر شما چیه؟کدوم حالت محتمل تره؟

پ.ن1:پسر آبجیمه.مامان رفت بیمارستان پیشش بمونه .

پ.ن2:از بس گیر دادین به روزمرگی ها و چند نفر هم به عنوان پست برتر انتخابش کردن که دیگه بی پسوردش کردم.

پ.ن3:روزمرگی لحن بیانش خودمونی(فرم2) باشه بهتر نیست؟

پ.ن4:ما بچگیامون صدامون زیرتره.نمونش همین مهدی خودمون!شبا که گریه میکنه من دلم می خواد پا شم همینطور با پیژامه برم بیرون!مثل گلوله ای که از کنار گوشت زوزه کشون رد میشه تو دالان های مغزم سوت میکشه صداش!بزرگ که میشیم صدا مون بم تر از همه هم سن و سالامونه!من دوستام چند بار بهم گفتن که برم دوبلور بشم با این صدام!

پ.ن5:حالم از قرابیه به هم می خوره!حالم از گل بزرگ به هم می خوره!از تشریفات ....!!(کژتابی داره!)


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
بعد از چهارده سال دوباره برگشته است تا از سرنوشت شاگردانش در روستاهای اطراف دیواندره خبری بگیرد. با او همسفر شدم. در میانه ی راه به داستان های «صمد بهرنگی» فکر می کردم.  مدام از گذشته می گفت و از شاگردانش. تقریبا اسم هیچ کدام را فراموش نکرده و این مرا به شوق آورده بود! به بعضی از صاحب خانه هایش در روستاها  سر زدیم! "دایه گیان" همان اسمی بود که چند بار قبل از رفتن اسمش را تکرار کرده بود! "دایه گیان"  یکی از صاحبخانه های دوران معلمیش در یکی از روستاها بود که وقتی به خانه اش رفتیم انگار داشت از رئیس جمهور یک کشور استقبال می کرد! به یکباره از مقایسه ی او با معلمی که سال ها پیش در یکی از روستاها به دانش آموز دخترش تعرض کرده بود خشمگین می شوم !  مسیر روستای اول را که می رفتیم از این که راهی را که سال ها با پای پیاده در برف و بوران و با ترس از کمین گرگ ها تبر به دست طی کرده بود را دوباره طی می کرد خوشحال بود! می گفت در این روستا اگر یک بچه ی جدید هم ببینم از شکل صورتش شاید بتوانم بفهمم که از نسل کدام یکیشان است! برایم جالب بود که یک معلم غیر بومی تا به آن حد به  آن ها نزدیک شده بود. فهمیدیم که تعداد زیادی از شاگردانش ازدواج کرده اند! نمی توانم درک کنم که دقیقا چه حسی بود که باعث می شد تا به این حد پیگیر این سوالات باشد؟ از این که می فهمید بعضی از اهالی روستاها فوت کرده اند «خ» آخش را بیشتر از حد معمول کش می آورد! یکی از دانش آموزان  قدیمیش «ام. اس» داشت! اسم بیماریش آن هم در آن منطقه بدن من را هم لرزاند! یکی داخل چاه افتاده بود! نه صبح تا نه شب! و از آن پس برای همیشه از چاه و از روستا رفته بود! می گفت حتی نمای مدرسه ها هم تغییر نکرده اند! و این من را به یاد اخبار چند ماه پیش انداخت  که درصد بسیاری از مدارس روستاها! بازسازی شده بودند! جالب این جاست که روستاهایی که سیزده چهارده سال پیش مدرسه نداشتند هنوز هم مدرسه نداشتند! از زمستان سردی می گفت که زنی سر زا رفته بود! ناگفته نماند که در دو تا از روستاها «طرح هادی» اجرا شده بود و در یکی از روستاها هم لوله کشی گاز در دست اجرا بود اما نمی دانم چه چیز باعث شده بود که در چشم های هیچ کدامشان رضایت نبود!  دم در روی عصایش خم شده بود و از این که تمام عمرش می خواسته در شهر زندگی کند و نتوانسته حرف می زد! این را یکی از صاحبخانه هایش برایمان گفت و مدام از این که تمامی بچه های آبادی بیکارند غصه می خورد!درب خانه ی یکی  از شاگردان قدیمیش که حتی حیاط هم نداشت را زدیم! پیرزن احوال پرسی گرمی کرد واندکی فکر کرد و داخل که شدیم تازه فهمید دقیقا چه کسی وارد خانه شده است! دخترش سریع به استقبال آقا معلم قدیمیش آمد! بزرگ شده بود! دختری مودب و زیبا که نوع احوال پرسی اولیه اش من را متعجب کرد که با این ادبیات تمام عمرش را در روستا بوده باشد! بعد از نیم ساعت فهمیدیم که به علت فقر بعد از ترم اول از دانشگاه انصراف داده و به روستایشان برگشته! وقتی این جمله را شنیدیم من نمی دانستم چه باید می گفتیم که هیچ کدام چیزی نگفتیم! خانه شان را با کمک کمیته امداد ساخته بودند اما هنوز دیوار آشپزخانه اش آجر خالی بود! و وسایل آشپزخانه هم در عین نیمه کاره بودن خانه چیده شده بود! تمام تزئین خانه یک گلدان بود با یک شاخه شمعدانی قرمز که از پیر شدن سه دختر زیبای خانه که فقر اجازه نداده بود به آرزوهایشان برسند ، رنگش پریده بود! اصرار کردم که زود آن خانه را ترک کنیم! نمی دانم چرا ولی احساس کردم برای دادن چایی به ما از خانه ی بغلی «چای خشک» گرفتند!

پ.ن1:مرسی به خاطر نظراتتون در مورد پست قبلی.

پ.ن2:امتحانا... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
سلام

نظر سنجی:به نظر شما تا اینجا کدوم پستم از همه بهتر بود؟

پ.ن1:منظورم از بهتر ، بهتر از هر لحاظه.مفهوم ، جمله بندی ، انتقال احساسات و . . .

پ.ن2:عکسا در این نظر سنجی شرکت داده نمی شن.

پ.ن3:نظرتون واسم خیلی مهمه.حتما بنویسیدش. همه بنویسن لطفا

پ.ن4:دلیل انتخابتونم بگید.

پ.ن5:نظر سنجی بین پستهاییه که  تاریخیشون از  29/7/89 تا این پست آخر میباشد.مرسی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط Blind Owl | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
لب مرز ایستاده ام. بی کارت پایان خدمت و بی پاسپورت و بی ویزا. اینجا لب مرز، فرودگاه نیست. لب مرز، ایستگاه قطار نیست. لب مرز، ترمینال اتوبوس رانی نیست. لب مرز، لب مرز است. کوه و دشت و دریا و بیابان است. جایی که هیچ دستی پشت سرت تکان نمی خورد مگر این که قصد تیراندازی و متوقف کردنت را داشته باشد. از این جا به بعد را باید با قاطر برویم.تمام پس اندازم را می  دهم تا مرا از این مرزی که نباید باشد و هست بگذرانند. می روم تا رها شوم از جنگلی که هر چه خودت را کش می آوری دستت به آلوچه هایش نمی رسد. جنگلی که از زوزه ی گرگ هایش خواب به چشمت نمی آید و برای نوشیدن جرعه ای آب باید منتظر خواب تمساح ها بمانی.

پ.ن۱:یادش به خیر.می خواستم فرار کنم ولی جرئتش را نداشتم!

پ.ن۲:شده از چیزی یا کسی متنفر باشید ولی ناراحتیش ناراحتتون کنه و از دردش درد بکشید؟حکایت منه.بیزارم از این کشور و آدماش.ولی عاشورای پارسال گریه کردم به خاطر سفاهت این مردم نادان.

پ.ن۳:دین نداریم می دونم.ولی ای کاش که حداقل" آزاد مرد" بودیم.کارمون به جایی رسیده که روز عاشورا کف می زنیمو می رقصیم.می خوایم بی دین بودنمونو به رخ جهان و جهانیان بکشیم.دم هممون گرم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
کمرنگ تر از نفس هایم ، در خیمه شب بازی دنیا چرخ می زنم. مست از سیاهی صورتک ها. ناگهان خیره می شوم. به جایی، به کسی، به تو. زمان و من هر دو ایستاده ایم.  زمان خیره به من از شگفتی این همه شیفتگی و من خیره به تو بی آنکه بدانم چرا. تو دوری. دور دور. اما اینجا در این ویرانه ی تاریک من غرق توام. در آستانه ی نیستی، می چکم از هستی تو. باز در اوج بی تو، شعله می کشم. فریادم هم آغوش آسمان می شود.انعکاس فریادم تکرار مکرر نام توست. تو را می بینم. نزدیک . درون من. نه. شاید من تا تو رسیدم.... باز غرق در رویا شده ام

پ.ن:دیشب خوابشو می دیدم.همونی شده بود که من می خواستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
هم کلاس شدن با بچه های دبیرستانی در موسسه آموزش زبان دو مزیت عمده دارد. یکی آن که آدم برای چند ساعت هم که شده احساس شادابی و سرزندگی می کند. دوم این که همیشه اتفاقاتی می افتد که کلی سوژه برای خنده و نوشتن به آدم می دهند. دیروز بعد از تمام شدن کلاس دو نفر از بچه ها سر یک شوخی ساده دعوایشان شده بود. گویا یکیشان شتلق! با لگد می زند توی بیضه های آن یکی.و مصدوم! پسر یکی از آشنایان بود. با مسئول آموزشگاه رساندیمش بیمارستان و زنگ زدیم تا پدر و مادرش بیایند. مصدوم آنقدر سر و صدا راه انداخته بود که هر کسی از راه می رسید با کنجکاوی خاصی جلو می آمد. به محض این که می گفتیم فلان جایش ضربه خورده لبخند کوچکی می زدند و تاکید می کردند که حتما به پزشک متخصص نشانش بدهیم! نخندیدن در مقابل خنده های نهفته در لحن های جدی همیشه برایم دشوار بوده. در عین این که دلم برایش می سوخت و نگرانش بودم مشغول خنثی کردن بمب خنده ای بودم که هر زمان احتمال داشت بین آن همه آدم منفجر شود. پدرِ مصدوم که رسید. شروع کرد به داد و بیداد کردن که بچه ی من فلان و چه کسی جرئت کرده به بچه من ... و بالاخره تا پای 110 را نکشاند به بیمارستان دلش آرام نگرفت. با هر مصیبتی که شد اولیای دو طرف را نشاندیم پای مذاکره تا به نتایجی برسیم. واکنشِ مصدوم که از ترس پدر دو برابر می نالید و پدری که با بلند شدن ناله های پسر صدایش را دو برابر بلند می کرد و مردمی که مدام می آمدند و سرکی می کشیدند و با نیشخند می رفتند صحنه ی جالبی خلق کرده بود که تمام دیشب را به آن می خندیدم! مخصوصا به آن پیرزنی که گیر داده بود که شکمش درد می کند یعنی دقیقا کجای شکمش؟!

پ.ن1:متاسفانه باید بی خیال کلاس زبان بشم.دیگه وقت نمیکنم.بعدا یه فشرده شو میرم تو دیباگران.که دیباگرانم دو مزیت داره!اول اینکه بزرگساله و دوم اینکه مختلطه(این مختلطو خانومه تو آموزش با چه آب و تابی میگفت!مام گفتیم حالا که اینطوره حتما می آیم!!!)

پ.ن2:عکس وبلاگ چطوره؟خیلی دوست دارم این عکسو.دومین حیوان محبوب نزد من جغده.که با فاصله کمی از کلاغ در رده دوم قرار داره.

پ.ن3:اولین مرخصی ساعتیمو استفاده کردم امروز.دیشب زنگ زدن صدام کردن که صبح بیا اینجا.رفتیم دیدیم به به جناب وزیر کار اومده و اینجا تو تبریزه.و من به عنوان فردی که اطلاعات فنیش در زمینه تخصصیمون زیاد بود(علامت تعجب بسیار)باید به سئوالات جناب وزیر جواب می دادم.طی 1 ماه گذشته این دومین باریه که وزیر کار میاد تبریز.

پ.ن4:دو ساعت دیرتر از اون تایمی که گرفته بودم سر کار حاضر شدم!

پ.ن5:دقیقا 10 دقیقه بعد از اینکه درباره وبلاگو نوشتم "این وبلاگ انتظار دیده شدن، خونده شدن یا کامنت دریافت کردن نداره.......در غیر این صورت از گذاشتن کامنت های "وب زیبایی داری" "چه خوب..." خودداری کنید"یکی اومد کامنت گذاشت"سلام وب قشنگي داري خوشحال ميشم پيش منم بياي منتظرتم"کلییییی خندیدم.ملت چرا اینجوری شدن!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
چند ساعت پیش اتاق من شاهد یک جلسه بود.جلسه ای بسیار مهم که در پایانش سه تن از تحصیل کرده های این مملکت در حالیکه چای و شیرینی به هم تعارف میکردند ، تصمیم گرفتند تا برای انجام مناسک دختر بازی راهی سرزمین ارومیه شوند!لم داده ام روی صندلی.پاهایم را انداخته ام روی میز و در حالیکه گوشیم زیر انگشتان دست چپم شکنجه می شود و دست راستم هم خیاری را به زیر گیوتین دهانم می فرستد به یک باره با صدای بلند می خندم.ده دقیقه ای می شد که توی دلم قهقهه می زدم اما این بار دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.تقصیر محمد بود.او باعث شد که مادر با یک سینی چای راهی این اتاق شود!می خواست دلیل این خنده هایم را بفهمد."جوک های محمد واقعا خنده دار و دست اول هستند"این را گفتم تا به هر حال جواب کنجکاوی های مادر را داده باشم.بهانه ی خوبی نبود.پسرش را خوب می شناسد و می داند که مضحک ترین لطیفه ها هم نمی توانند لبخندی را روی لبانش جاری سازند.اتاق را ترک می کند ولی هر لحظه امکان دارد با سینی چای دیگری وارد شود!چاره ای نداشتم.نمی توانستم حقیقت ماجرا را بگویم.نمی شد که بگویم محمد همین چند لحظه پیش پیشنهاد داد تا برای قربانی کردن کارتهایی که شمارهایی را در خود جای داده بودند راهی دخترگاه شویم!نمی توانستم بگویم که می خواهیم 140 کیلومتر را طی کنیم تا ورژن های جدید را تجربه کنیم!
عنوان این مطلب آن هم از زبان محمد واقعا خنده دار بود.با احتساب دختر رشتی که دیروز مخش را زد شاید 5 یا 6 اسم دختر در گوشیش ذخیره شده باشد.مجید هم که درگیر بازی جدیدی است که به تازگی روی کامپیوتر نصب کرده ام با تکان دادن سرش رضایت خود را از این پیشنهاد فوق العاده اعلام می کند!و منی که حاضر نیستم به خاطر دختر حتی تا سر کوچه مان هم بروم ، قبول می کنم که در این سفر همراه آنها باشم.محمد از خیابان خیام جنوبی اش میگوید و از شماره هایی که می تواند در آنجا به صورت فله ای پخش کند.مجید در حالیکه با دستش محکم روی Space bar میکوبد چندین بار مکررا می گوید "فقط خیابان دانشگاه"و من هم در ذهنم مشغول محاسبه پول بنزینی هستم که در مسیر رفت و برگشت به ارومیه و همچنین گشت و گذار در شهر باید پرداخت می کردیم!!
محمد و مجید هر کدام چندین دوست دختر Active دارند.برایم جالب بود که بدانم این حس تنوع طلبی و اشتهای سیری ناپذیرشان دقیقا از چه چیزی و از کجا نشأت می گیرد.حسی که امروزه در اکثر پسر ها وجود دارد.
من در این سفر به دنبال دستان کوچک و لطیفی نیستم که در دستهایم قرار بگیرند چون قلبا معتقدم که این دستان کوچک و لطیف قادرند حتی بزرگترین قلبها را هم بشکنند.تنها بهانه ام برای این سفر با هم بودن است.در کنار دوستانی که همیشه از بودن در کنارشان لذت برده ام.

پ.ن1:دخترا حق می دم بهشون اگه بعد از خوندن این مطلب بگن"این پسرا چقد دیوونه ان"

پ.ن2:این "دستان کوچک و لطیف"قضییه ای داره.

پ.ن3:

پ.ن4:

پ.ن5:تولد منو هیشکی یادش نبود امسال.مامان بابا که انگار نه انگار!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
امروز اولین روز کاریم بود.از امروز من هم به جرگه ی کارمندان دولت پیوستم!کار در یک اداره دولتی چیزی نبود که من می خواستم.اما بالاخره به خواسته پدر تن دادم و پذیرفتم که کارمند شوم!آن هم کارمند نمونه!
کارمند یعنی شب زود بخواب تا صبح ها زود بیدار شوی.کارمند یعنی موی فشن ممنوع.کارمند یعنی کت وشلوار و کیف سامسونت!کارمند یعنی 7:30 الی 14:30.کارمند یعنی پاچه خاری رئیس!کارمند یعنی کاشت داشت و برداشت ابرو تمام شد!کارمند یعنی آرزوی تاتو روی دست را با خود به گور خواهی برد!کارمند یعنی ...
امروز من هم برای اولین بار پشت میز نشینی را تجربه کردم.برای اولین بار در طول عمرم در مقابل ارباب رجوعی قرار گرفتم که خودم مدت ها عنوانش را یدک کشیده بودم.برای اولین بار فهمیدم خط خطی هایی که امضا می نامیدمش  چقدر با ارزش هستند!با من همراه شوید تا شما را به حالو هوای اولین روز حضورم در محل کار ببرم.
ساعت 6 صبح به هر مکافاتی است از خوابی که شاید سه ساعت از شروعش نگذشته بر می خیزم.همزمان با اینکه درود میفرستم به روح پر فتوح تمام آنهایی که ساعات کاری را اینگونه تعیین کرده اند با دست راستم هم سرم را می خارانم!نا غافل خمیازه ای بین نجواهای صبحگاهیم نویز می اندازد.نجواهایم را قطع کرده و آماده رفتن می شوم.صبح هوا سرد بود با این حال کت و شلوار و پیراهن سفیدم را پوشیدم و کاپشن و پلیورم از روی صندلی میز کارم تکان نخوردند.داخل سالن اداره که می شوم صدای ترق و تروق کفشهای چرمیم فضای سالن را آکنده از خود می کنند.کفشهایی که پیش از این فقط دو بار پاهایم را همراهی کرده بودند.
بگذارید کمی هم از آبدارچی و همکار عزیزم برایتان بگویم. امروز آبدارچی هی چای بود که از چپ و راست به ناف ما می بست.چای اول را که خوردم بالافاصله دومی را آورد و پس ازآن بالافاصله چای سوم رسید.در اسنای این چای آوردنها من دستگیرم شد که قضیه از چه قرار است!می خواستند نسخه مرا در همان روز اول بپیچند!قطعا رفت وآمد مداوم من از اتاق کار تا دابلیو سی سوژه مناسبی بود برای های های خنده هایشان.خنده هایی که شاید ماه ها ادامه می یافت.استکان ها هر کدام اندازه پارچ آبی که در خانه داشتیم ، گنجایش داشتند!با اینکه چایی اش تعریف چندانی نداشت ولی شروع کردم به تعریف و تمجید از چای های قند پهلوی ِ دبشش.از او خواستم تا چای های بیشتری برایم بیاورد.دقیقا در چای هشتم جفتشان از رو رفتند.هم آبدارچیمان که در اثر شانزده بار آمد و رفت مسیر پله هایی که رابط طبقه دوم بودند با طبقه اول_اتاق ما در طبقه دوم است و آبدارخانه در طبقه اول_نفسهایش به شماره افتاده بودند و طفلک داشت له له میزد.و هم همکار و هم اتاقیم که میز مقابلم ارث پدریش بود!همکارم را در انتظار واهیش برای دیدن عکس العمل بعد از آن همه چای از رو بردم.چهره اش واقعا دیدنی بود.با سگرمه هایی در هم از پنجره اتاق ، بیرون را نگاه میکرد.نگاهش به بینهایت ها بود!از آن همکارهایی ست که منتظر کوچکترین لغزش توهستند تا راپورتت را به رئیس بدهند.باید حواسم خیلی جمع باشد.این نقشه هم کار همین انسان شریف بود وگرنه آبدارچی بدون پشتیبان جرئت همچین کاری را نداشت.اولش انکار می کرد.ولی وقتی تهدیدش کردم به تشریح وقایع امروز در پیش رئیس!لب به سخن گشود.گفت این نقشه همان دیروز که خبر آمدن کارمند جدید را داده بودند توسط همکار بسیار محترم و عزیزمان طرح ریزی شد.البته این را هم گفت که منظوری نداشتند و فقط و فقط جهت مزاح و شوخی بود!مزاح و شوخی آن هم با کسی که اصلا نمی شناختندش کمی غیر معقول به نظر می رسید.
روز کاری کم کم به سر رسید.موقع رفتن از استقبال گرم و صمیمانه همکارم که در اولین روز کاری از من به عمل آورد ، تشکر کردم!امیدوارم متوجه منظورم شده باشد!در طبقه اول هم آبدارچی را دیدم که مشغول شستن آن استکان کذایی بود!به او توصیه کردم تا دیگر با کسی که نمی شناسد شوخی نکند!متولد 58 بود و ده سال از من برزگتر ،با این حال با دست راستم چند ضربه ای را آرام بر صورتش نواختم تا هم اعتماد به نفسم را به رخش بکشم و هم بهش بفهمانم که دیگر نباید از این کار ها بکند!و باز صدای کفشهایم که می آیند . . .
پ.ن1:اولین روز به تاریخ پیوست!خاطره ای میشه که در خاطر میمونه.
پ.ن2:باید اعتراف کنم که حسابی با عوارض زیاد خوردن چای درگیر شده بودم!!!اما پیش اونا خم به ابرو نیاوردم!
پ.ن3:خیلی دوست داشتم رو دستم لاتینی بنویسم Only God Can Judge Me.حتی قیمتم کرده بودم!یه چیزی حدود 230 تومن تو ترکیه!ایرانیا  اعتمادی بهشون نیست.حیف شد . . .یه نمونه از عکساشو تو ادامه مطلب می زارم.
پ.ن4:آهنگ وبلاگ کار همشهریمونه.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
پاییز امسال من هم بدون باران هم بدون او گذشت...... من در این پاییز تنها زمستان را حس کردم......دنیای من این روزها بی نهایت سرد است....... دنیای قطبی من.......

پ.ن1:پاییز پایان شد!

پ.ن2:پاییز فصل عاشقاس.ولی من نمیدونم چرا هر سال پاییز جدایی وتنهاییو تجربه کردم.

پ.ن3:قلب ها دارند یاد میگیرند بی هیچ دلیل بتپند...

پ.ن4:امروز اولین روز زندگیه کارمندیم بود!

پ.ن5:کیبوردم خرابه.زیاد نمی تونم بنویسم.اینارم با کیبورد ویندوز نوشتم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

راستش را بخواهی خودم هم دودلم!
نمیدانم سلام دهم یا خداحافظ!
من هنوز میترسم
هنوز نمیدانم کدام راه بهتر است!
واین بدترین حالت ِ ممکن است که
حرفهایم را با ایهام میزنم که تو هم با ایهام برداشت کنی و ....
تهش را نمیدانم!
ولی خب!
آری اگر نفهمیدم امیدوارم گله ای نباشد!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
درد رفتن تو نیست

درد ماندن من است


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط Blind Owl | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط Blind Owl | 

قاصدکی از روی هوس پرواز کرد،


         ستاره ای از روی هوس درخشید،


                     خورشید بی مهابا از روی هوس تابید،


                                     آسمان از روی هوس دلش گرفت ،

 

باد از عشق وزید و دل دریا بی هیچ دلیل عاشق شد...


قاصدک ناپدید شد،


           ستاره چشمک زدن را فراموش کرد، 


                               خورشید پشت ابر پنهان شد،

باد هم....


ولی در دل دریا همچنان طوفانی برپاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 

 (چشمانتان را ببنديد و بگذريد)

-         با دست چپش بسته ی آدامس را نگه داشته و با دست راستش سرش را می خاراند. چیزی نمی گوید. فقط نگاه می کند. طاقت نمی آورم. هر پنج بسته آدامس را یکجا بر می دارم.دو هزار تومانی کاغذی را می بوسد و بسته ی کارتونی آدامس را پرت می کند داخل جدول. صدای بوق ماشین عقبی که می آید.

-         شاید کلماتش پس و پیش شده باشد. دوازده یا سیزده ساله بودیم که پای تخته برایمان نوشتند « ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم ........ و از گل عزیزتر چه ستانی به سیم»  دخترک شش یا هفت ساله به جای «خط بازی» روی خط های عابر پیاده برای فروختن یک شاخه گل عاجزانه التماس می کند. ما با این شعرهای ابلهانه بزرگ شدیم! شاعرانی که مست از بوی گل های دربار، درد گل فروش ها را نفهمیدند!


-         ترازوی دیجیتال سفیدی را جلویش گذاشته و کف پیاده روی سرد، با آن بدن لاغر و نحیفش دراز کشیده و مشق می نویسد. داشتم دق می کردم. هر سه دوستم اضافه وزن داشتند!

-         بین آن همه جمعیت به زور خودش را داخل اتوبوس می کشد. ساک سبز کهنه اش را کنار می کشد تا در بسته شود. سرش را پایین انداخته. انگار از ته چاه فریاد می زند. دستمال کاغذی، اسکاچ و دستمال کاغذی، اسکاچ و ...

-         هم کلاسی دوره ی راهنماییمان بود. بعد از ظهرها «نان خشکی» های مدرسه ی خودمان را هم می خرید. الان که فکر می کنم می بینم که باشعورترین بچه ی کلاس بود. اسمش را گذاشته بودند «ممد نون خشکی». زنگ ادبیات، هر جلسه پای تخته داستانی را از بر می خواند. سال بعد دیگر برنگشت!

-         لبه ی چادرش را به دهان گرفته بود و بچه اش را نشان می داد و التماس کمک می کرد. قطار که ترمز می کند بچه اش کوبیده می شود به در. از جا می پرم که بلندش کنم. کز کرده میان دست هایم. این دختر بچه اگر بزرگ شود ... ؟!

پ.ن1:پارسال همين موقع بود كه به مناسبت محرم يه متني گذاشتم با يه سري عكس.ولي امسال ميخوام اينارو بگم.اينا هم به مناسبت محرمه.يه سري عكسم هست كه تو ادامه مطلبه.
پ.ن2:امروز عاشوراست ، تمامي ماهاي سال محرمه و ايران كربلاست.
پ.ن3:امروز به جاي گفتن از كودك شش ماهه امام حسين بايد از اين كودكان بگيم.كودكان جامعمون.از طفل ده روزه اي كه به خاطر فقر جلوي چشماي من پر پر شد.از كودكي كه اعتياد پدرش اونو به كام مرگ كشوند.و خيلي كودكان ديگر.
پ.ن4:امروز بايد به جاي گريستن به آوارگي زينب به حال زنهاي جامعه خودمون بگرييم.به حال زني كه تو شهر سهند همراه دخترش با هم ميرن سر كار!به حال دختر 14 ساله اي كه به خاطر فقر مجبور شده تنشو بفروشه و حالا تمامي مردهاي هوس باز منطقشون ميشناسنش(ببين ما مردا چه آدماي كثيفي هستيم كه به يه دختر 14 ساله هم رحم نكرديم.حالم از هر چي مرد اينجوريه به هم مي خوره)و خيلي زنهاي ديگر.
پ.ن5:امروز ما بايد به جاي گريستن براي دستاي قطع شده ي عباس براي دستهاي مرداني بگرييم كه نون دزدي ميبرن سر سفره هاشون.به حال دستان اون مرد آواره اي كه  تو بلوار منجم دستكشهاي  پاره پاره اش نمي تونن شبها تا صبح دستاشو گرم نگه دارن. و خيلي دستهاي ديگر.
 پ.ن6:امروز بايد به جاي گريستن براي علي اكبر جوان كربلا براي جوانهاي جامعه خودمون بگرييم.جوانهايي مثل من كه هر روز دارن مرگو تجربه ميكنن.جوانهايي مثل من كه آرزوهاشون مرده درست مثل خودشون و نهايت آمالشون مرگه.
پ.ن7:امروز به جاي گريستن براي شهداي كربلا بايد براي شهداي 8 سال جنگ خودمون بگرييم.خونشون پايمال شد.به خاطر كيا خونشون دادن؟به خاطر من؟به خاطر تو؟براي كدوم آب و خاك جونشونو دادن؟ايران؟ايران كه خرابه اي بيش نيست.اين جامعه ي پوسيده قطعا ارزش جوونيشونو كه دادن به پاش، نداشت.
پ.ن8:امروز مهدي  3 ماهه شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط Blind Owl | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ انتظار دیده شدن، خونده شدن یا کامنت دریافت کردن نداره. نوشته هاش واژه هایی هستن که دوس دارم جاری بشن، و مخاطبش خودم؛ یا خود دیگرم! اگر باهام هم حس هستید کامنت بگذارید، در غیر این صورت از گذاشتن کامنت های "وب زیبایی داری" "چه خوب..." خودداری کنید! م م ن و ن.



نوشته های پیشین
دی 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
آذر 1387
آرشیو موضوعی
طنز
عکس
عاشقانه
آموزنده
شعر
حکایت
علمی
خبری
حدیث روز
نوشته های پشت وانتی
روزمرگی های من
آیات شریفه
پیوندها
گفتگوهای تنهایی
*عشق و زندگی*
قایقران
شهر عشق
.::ME.to.yoU::.
کلبه تنهایی من
نیروانا
آرش سافت
بانوی شرقی
ملكه صبا
PeCh PeCh m@n b@ ToO
سکوت تلخ
وبلاگ دختران آسیایی
ما سکوتیم که از آوای خسته دلان میریزیم
فکر من نباش
ما همه محكوميم
طرفداران حميد محمدي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM